تو آمدی با لبخندی در دست

و واژه هایی که هر کدام

می توانست شعری عاشقانه باشد


اما چراغ ها روشن شد

تو رفتی

و ما مجبور شدیم 

صندلی هایمان را ترک کنیم


من

به اندازه ی یک بلیط 

می توانستم عاشق شوم

این را کنترلچی به من گفت

وقتی در را به روی ما می بست



you come with a smile in your hand

and with the words which could be lovely poems

but the light on

you went 

and we had to left our chairs

I could fall in love as a ticket

conductor said it to me

when he was closing the gate


ترجمه ی شعر از : شاعر و دوست مهربان ، شیما احمدی عزیز















*****************************************************