زندگی
تو آمدی با لبخندی در دست
و واژه هایی که هر کدام
می توانست شعری عاشقانه باشد
اما چراغ ها روشن شد
تو رفتی
و ما مجبور شدیم
صندلی هایمان را ترک کنیم
من
به اندازه ی یک بلیط
می توانستم عاشق شوم
این را کنترلچی به من گفت
وقتی در را به روی ما می بست
you come with a smile in your hand
and with the words which could be lovely poems
but the light on
you went
and we had to left our chairs
I could fall in love as a ticket
conductor said it to me
when he was closing the gate
ترجمه ی شعر از : شاعر و دوست مهربان ، شیما احمدی عزیز
*****************************************************
+ نوشته شده در جمعه بیستم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 1:19 توسط رضوان ابوترابی
|
رضوان ابوترابي (حسرت)