خاطره

يادش به خير نصرت رحماني
به من گفته بود ، اينطرف ها كه آمدي حتي وقتي كه ميدوني من در خانه نيستم ،اما تو حتما زنگ اين خونه را بزن ( آنموقع هنوز به رشت نرفته بود)
.....پلاك 1 – كوچه ي داود سرتاج - شكوفه
هنوز هم كوچه بوي نصرت را ميده ، با اينكه اون خونه ي قديمي (متاسفانه) ديگه اون خونه ي قديمي نيست......
یک روز عكسي براي جلد كتابش كه ميخواست چاپ بكنه (بنام خودكشي ) بردم. عكسي بود از جمجمه هاي انباشته شده روي هم ، در غروبي خاكستري...بسيار پسنديد و بارها قدر داني كرد.
آدم عجیبی بود . بسیار مهر بان و فروتن..و چقدر صمیمی
در تعریف خودش می گوید: نصرت رحمانی از جمله بیماریهایی ست که در هر قرن یک نفر به آن مبتلا می شود
آن روز کمی در مورد شعر چاقو صحبت كرديم .بعد داشتیم پیرامون کتاب و خود کشی حرف می زدیم که " رضا بنده خدا " شاعر فقید هم از راه رسید و گفتگو داغ تر شد...
اما خاطره ای که نصرت برایمان تعریف كرد در نوع خودش بسيار خاص بود
او گفت : يه روز رفته بودم ساختمان آلومينيٌم ... داشتم از آن بالا بيرون را تماشا مي كردم كه فكر خودكشي به سرم زد... آن روزها روزهای تلخی برایم بود .خيلي افسرده بودم و حال وهواي خوبي هم نداشتم ...
در آن لحظه فکر خود کشی بد جوری به ذهنم رسوخ کرده بود....اما هر چه سعي كردم كه خودم را پرت كنم ..نتونستم..
آخر سر ،به جای خودم يه تف انداختم پایین!!
رضوان ابوترابي (حسرت)