دست های تنها

پیشکش به احسان محسنی عزیزم
کاش شعرهایت را نخوانده بودم
اکنون نه این همه پنجره چشم در راهم بود
و نه دست های من این قدر تنها
حالا تو رفته ای
و از شعرهایت
ورق پاره هایی چند
ــ در خانه مانده است
که هر وقت باز می کنم
یا من می گریم
یا باران می آید
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 8:14 توسط رضوان ابوترابی
|
رضوان ابوترابي (حسرت)