تبليغاتX
سيب كبود
 

ما دیر به روز رسیده بودیم

 

 

  

                                                                                                                          تقدیم به شاعر خوب و صمیمی

                                                                                                     خانم لادن جمالی

 

از میان باران می گذشتیم

 

و صدایی پشت پلکهای ما خیس می شد

 

ما واژه های خود را در حادثه ای گم کرده بودیم

 

اما خوب می دانستیم

 

باران تصویر آدم ها را شسته ست

 

                و شهر خالی ست

 

من ناخدای یک قایق کاغذی بودم

 

در میان این همه آب

 

و تو بی صدا

 

رویاهای مرا می گریستی

 

 

ما دیر به روز رسیده بودیم

 

و خورشید خوابش برده بود

 

و زیر سقفی نشستیم که چتر هیچ ستاره ای

 

بر سر نداشت

 

و ماه را نمی شناخت

 

ما دیوارهای خانه را رنگ زدیم

 

و عکس خورشید را کشیدیم

 

و مجبور شدیم

 

گرمای دستهایمان را

 

به هم تعارف کنیم

 

تو با لبخندی برخاستی

 

مرا قاب کردی

 

             و به دیوار زدی

 

و دستمالی به شیشه های پنجره کشیدی

 

تا آسمان را آبی کنی

 

 

باران آواز پرنده ها را از روی برگ ها می شست

 

و شب

 

آنقَدَر شب بود

 

که موهایت را به بازی گرفته بود

 

من از تو پر بودم

 

آنقدر که بتوانی لابلای خوابهایم را بگردی

 

و تو آنقدر اشک هایم را پاک کرده بودی

 

                            - که از دستهایت باران ببارد

 

 

حالا

 

از میان باران می گذری

 

                       - تنها

 

و صدایت پشت پلک های من خیس می شود

 

 

                         *******************************

مینو نصرت :
هدیه ای شبیه باران است این شعر در قحطی امروز
هر خواننده ای را قطره ای و جویی می بخشد
و آن انزوای انتهای شعر حین خواندن بدل به رودخانه ای می شود که دوست دارد دریا و اقیانوس شود
بدون کشتی و نو ح
که هر ناخدائی یک پیامبر است و باران مائده ای که جان ها را می شوید
بارانی که در این شعر می بارد با هر قطره قداستی را بیرون می کشد
سپاس از شما و این شعر زیبا و لادن عزیز که بهانه ی شیرین سرودن است
سلام

                               ******************************

 

لادن جمالی

 

من از تو پر بودم

آنقدر که بتوانی لابلای خوابهایم را بگردی


و تو آنقدر اشک هایم را پاک کرده بودی

- که از دستهایت باران ببارد

.
.
.


بار اول که خواندید و شنیدمش از فضای شب شعر نصر خالی شدم
رفتم زیر باران
بی چتر و بی حاشیه
لا به لای این شعر خیس ٍ خیس شدم
شعر که تمام شد من هنوز توی پاییزم گم بودم

شاید آنشب بغضم را دیدید گرچه تا توانستم قورتش داده بودم
آنشب نمی دانستم روزی آنقدر خوشبخت خواهم بود که این شعر هدیه من باشد
که سقف بی ستاره را بکشد روی موهایم و قاب عکس دلم شود

بارها و بارها پس از آن هر جا می خواستند شعری بگویید من پر از انتظار می شدم که دوباره بخوانیدش و من دوباره پاییزی شوم
انگار هر بار انتظار چشم هایم را دیده بودید

این شعر بدجوری جور ٍ تنهایی های دلم بود
جنس همان هق هق هایم پشت بارانی های همیشه خیس

حالا شدم مثل هر وقت که می خواهم جیغ هایم را بنویسم و واژه هایم هوس گرگم به هوا به سرشان می زند
می خواهم دلم را بنویسم و کلماتم کش نمی آیند
مثل هر بار که واژه را می گذارم کنار و فقط نگاه می کنم

می دانم از نگاهم می فهمید استاد چه بال بالی دارم در خودم می زنم



حالا



از میان باران می گذری



- تنها



و صدایت پشت پلک های من خیس می شود

 

                  ***************************************    

                   

:پروین نگهداری

 

استاد
وجود دستی که گرمایش را تعارف کند کافی ست که تا آخرین لحظه زیر باران بایستیم به امید آنکه رنگین کمان را تماشا کنیم.
زمزمه ی شعرت جویباری است همچنان جاری
شاد وسلامت باشی.

                  

*************************************************************

 

ا.کمالی

 
باران تصویر آدمها را شسته است

یکی با چهره ای عبوس میدود و به دنبال چتر می گردد.یکی خنده کنان به همه جا سر میزند و من دست دراز می کنم تا پری از بال تو بچینم . تو به شکل فرشته در آمدی .

لادن عزیز فرشته است
 
 
********************************************************************
 
فریده برازجانی

سلام دوست من , شعرت را خواندم . شعری به نازکی مینا , مینایی از جنس آب و به لطافت باران . واژه ها را آنقدر آرام از جلوی چشمانم گذراندم که بقول "سهراب " مبادا که ترک بردارند . وقتی صدا از جنس باران می شود و ماهیت آب را می گیرد .
باید خیلی مهر داشته باشی تا اهلیت خواندن این نوع واژه را بیابی . شعری تغزلی با بیانی نو و تازه . در این شعر هر ناممکنی , ممکن میشود و هر اتفاقی می تواند شناسنامه ای از جنس خدای آب بگیرد . اینجا ذستمال می تواند آبی بودن را به آسمان ببخشد و مهر چون از جنس آفتاب است , نقشی از خورشید را . ماه و’ آسمان و’ باران و’ پرنده , همه و همه از یک جنس می شوند . چون مهر و محبت بهترین کیمیا گران تاریخ هستی اند .
دوست من, دست شما درد نکند .

***********************************************************

 

کورش همه خانی

تبریک برای این شعر درفشان و پر محتوا که زبان را در مدرنیتی سیال و سلیس به رخ کشیده است .

مرا قاب کردی

و به دیوار زدی

و دستمالی به شیشه های پنجره کشیدی

تا آسمان را آبی کنی

با احترام و فروتنی

 
 
 
 
 

========================================================================================================

 

 


 

888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888

==============================================================

 

 

 

 

 

سیب کبود ۲  با معرفی چند کتاب به روز شد

 

 http://sibekabood-2.blogfa.com/

                            

                                             

 

 

 


 

888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888

ستاره

============================================================== 

 

 

 

 

 

می خواهد پولک های رنگی باشد

یا سو سوی شمع هایی که

               بچه ها روشن می کنند

 

فرقی نمی کند

ستاره

زمانی ستاره بود

که من عاشق بودم

*

به آسمان بگویید

دست از سرم بردارد

 

 

 

 

 


 

888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888

شب شعر

********************************************************************

                        شب شعر کانون ادبی نصر

 

                                              روز چهارشنبه  ۷/ ۵ / ۸۸

 

                مصادف با گرامیداشت شیخ اشراق

 

        با سخنرانی شاعر ،نویسنده و مترجم محبوب رسول یونان

 

        و با حضور پونه ندایی (شاعر ،مترجم و سردبیر مجله ی شوکران )

 

                                     در این برنامه

                                     

      ساغر شفیعی/ لادن جمالی/یاسین نمکچیان/علیرضا راهب/مرتضی نجاتی/

       مریم جعفری/اعظم کمالی/بهارحق شناس/شیما احمدی/سمیه حسینی/

         محمد سیدزاده/حمید یکتا/ساناز محب/میخوش ولی زاده/مهرداد بابایی/

                                سید مصطفی میر عبدالله/و...

                     و اعضا کانون ادبی نصر به شعر خوانی خواهند پرداخت

 

              این برنامه کاری ست مشترک از خانه ی فرهنگ نصر و خانه ی فرهنگ گلها

 

                        (چشم انتظار تمامی دوستان هستیم )

 

آدرس:میدان فاطمی - میدان گلها -روبروی میدان تره بار قزل قلعه -سالن خانه ی فرهنگ گلها

                شروع برنامه از ساعت ۳۰/ ۱۷  الی  ۲۰


 

888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888

پرگار

 

به دوست شاعرم : واهه آرمن

 

کسی فریادهایش را                             

درناقوس ها ریخته ست

و گنجشک ها با هراس

از چشمانم آب می نوشند

 

پنجره ام باز است

دستهایم بیرون از پنجره

 

 وکسی فریاد هایش را..

در ناقوس ها ریخته ست

 

: دارند  کوچه را می برند

 : دارند زیر پای خورشید را خالی می کنند

 

 چشمانم از  صدای دریا پر می شود

چشمانم  از صدای گنجشک ها

چشمانم از صدای ناقوس ها   

           

 ....کاش پنجره ام مثل گلهای آفتابگردان بود

تا همیشه بطرف خورشید می وزید

کاش...

                  ***           

 

 دلم گرفته است

لطفا پرگار را بیشتر باز کنید

می خواهم دنیایم بزرگتر شود

 

                        

                   

                           *******

 

توسط:واهه آرمن
آقای ابوترابی عزیز، سلام.
اگر این شعر خوب را شاعر دیگری هم می نوشت، آن را می پسندیدم،
اما حالا که شما نوشته اید، آن را دوست دارم...
اگر این شعر را شاعر دیگری به من هدیه می کرد، خوشحال می شدم،
اما حالا که شما آن را به من هدیه کرده اید، از شادی بغض کرده ام...
ممنونم، دوست شاعرم.

 

         



   

 

  


 

888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888

یاد یاران

                                       تجلیل از استاد محمد مجد

                                                         در خانه ي فرهنگ نصر

 

عقربه هاي ساعت روي  5 است . دوستان شاعر- يكي يكي از راه مي رسند .اتاق كوچك است و ما نگران تعداد ميهمانان..

 با حاج  اسماعيل  رحمانی ،حميد  يكتا ، مهراز  بيگ  محمدي صندلي ها را جابجا مي كنيم .....دوستان مي رسند ........ ساغر شفيعي و اعظم كمالی  با هم وارد میشوند . مهرداد بابايي  بدون تار مي آيد به  استقبالش مي روم ،مي گويد  نگران نباش  الان تار ميرسد ، پارساي عزيز  را  كه خواننده ي بسيار خوش صدايي ست معرفي مي كند ، با خوشحالي مي بوسمشان .

محمد سيد زاده ،  نريماني ،ساناز محب ، لیلی خوشگفتار (با یک دسته گل بزرگ و بسیار زیبا )،  سميه حسيني ،بينام  ، قنبري، شجاعي بزرگوار ( دبير ادبي و هنري مجله ي جوانان) وناصر قلعه وند به جمع ما اضافه مي شوند.

گرم صحبت هستيم كه صداي محمد مجد در راهرو مي پيچد .شيما احمدي هم همراه استاد است..... .دوستان از مجد استقبال مي كنند

...سيد مصطفي مير عبداله هم ميرسد ، او را به آغوش مي كشم  ، اولين بار است كه همديگر را مي بينيم ....اتاق دارد پر مي شود و من نگران تر..... دوستان در راهرو هم صند لي چيده اند 

ديگر با حضور گرم  آقای كتابدار و جناب فولادي ،كورس احمدي عزیز ، مريم جعفري امير آزاده دل ، سيف اله  خادم ، معصومه  باغيان ، ريحانه  چزاني ،   لادن  جمالي ( كه شمع هايش پيش از حضور او  روي  ميز روشن   بود ) ،   علیرضا پرویز ( آرتين )همايون مقيمی، عماد معتمدي ، بينام عزيز  ( كه با دوربينش سرگرم ثبت لحظه ها ست )  و عليرضا قنبري تمام صندلي ها پر شده اند..

برنامه با شعري از استاد مجد آغاز مي شود ،مريم جعفري غزل موشح زيبايي را كه براي مجد گفته است مي خواند .ساغر  شفيعي با كتاب جديدش (من هم از شاعران دهه ي چهل هستم ) آمده  است و از شعرهاي تازه اش مي خواند . سيد  مصطفي مير عبداله  هم شعری زیبا از کتاب تازه اش (بغض پا به ماه) را به جمع هدیه می کند ناصر  قلعه وند  هم  شعري از استاد مجد را به سمع حاضرين ميرساند .

بدون تعارف همه ي شعرها زيباست

كورس احمدي با فطار شعرهاي  دلنشینش . نرگس باران لادن جمالي با دوشعرزیبا   آقای فولادي و استاد كتابدار با كلام زيبايشان. آزاده دل با شعر هاي  كتاب "منهاي كبريت " . اعظم  كمالي با دو شعر بسيار خوب كه  با  تشويق  زياد حاضرين  همراه است .شيما  احمدي با دو غزلي  كه دوستان را به تحسين وا مي دارد .ساناز محب با سه شعر كوتاه  اما زيبا و پر محتوي .سمیه حسینی با سروده های رویایی خود.

 ريحانه چزاني  با غزل خوبش .  علیرضا  پرویز با شعری  زیبا، عليرضا  قنبري  باغزل زيبايي كه  تقديم  استاد مجد كرده است .خادم  با غزلي متفاوت .معصومه باغیان که سنگ و آینه را کنار هم پنجره می کند...و... 

           گرمای خاصي به مجلس  مي بخشند

                                                 *****

.... عقربه ها دارند به ساعت  8 نزديك مي شوند .

از محمد سيدزاده  عزيزم . حميد يكتاي  نازنين .مهراز بيگ محمدي مهربان. همايون مقيمي  عزيز و عماد معتمدي  خوبم  كه  بعلت كمبود  وقت نمي توانم براي خواندن شعرهايشان دعوت كنم عذر خواهي ميكنم  و آنها مثل هميشه با بزرگواري خودشان عذر مرا مي پذيرند....

استاد مجد با تشويق حضار پشت ميز مي نشيند. او مثل هميشه با زبان ساده و بي رياي خود از همه تشكر مي كند  و با چند غزل زيباادامه ی برنامه را به  مهرداد بابایی می سپارد

 دلنوازي  و  روحبخشي صداي تار مهرداد و  آواز  پارسا را که حال و  هوای جلسه را دگرگون میکند ، تشويق هاي مكرر به تاييد ميرساند.

 پايان برنامه رسيده است ...دو لوح  يكي از طرف خانه ي فرهنگ به همراه كادويي ناچيز توسط آقاي اميد قدمياري مسئول خانه ي فرهنگ نصر  و ديگري از طرف شاعران  توسط  آقای  فولادی كه  به  امضاي   همه  رسيده  است  تقديم  استاد مي شود ..مجد عزيز دوباره قدرادني خود را اعلام ميكند

                                                 *****

ساعت از 8  گذشته  است . دوستان  به صرف شيريني و چاي  دعوت می شوند.

...اماانگار کسی دوست نداردخانه ی فرهنگ را ترک کند

                                                *****

احساس مي كنم خورشيد هم تمايلي به غروب ندارد....

 

 

                        

 

  

 

 جلسات کانون ادبی نصر،چهارشنبه ی هر هفته برگزار می شود

آدرس:گیشا ،خیابان چهارم ،خانه ی فرهنگ نصر ،طبقه ی سوم

ساعت ۳۰/۵ الی ۸

 

 

 

 


 

888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888

سال را ورق زدم با اشک

 

 

سال را ورق زدم

با اشك

همه ي فصل ها زمستان بود

                                    ( عمران صلاحي)

 

عزيزان من – خوب هاي تمام نشدني – سال را آغاز مي كنم با پيام هاي شما  - با مهرباني هايتان که از مرزهای باور فراتر رفته است

پارسال سبد سبد دوستي جمع كردم – ستاره ستاره زيبايي – دريا دريا احساس.

و امسال چقدر  تنهايي ام كم شده است

 با داشتن دوستاني چون :

 

حديث جمالي/لادن جمالي/اعظم كمالی/ليلي خوشگفتار /بهارحق شناس

 ليلي رضايي/علي سعادتخانی/مهتاب پازوند/مهسا زهيري/ پروين نگهداري

فريبا قائم خواه / ستار سلطانيان / آتوسا حصاركي/ آذربايجان قيزي / بهار /

هدي به نژاد / نسيم صالحي/ اعظم داوريا ن / زويا ابراهيمی / بهادر یگانه

سميه حسيني/ فتح ا... زنگوي / سید مصطفی میر عبداله /فریده رضایی

صحبت/ مونا اناری و....

كه از طريق اينترنت با اين عزيزان آشنا شدم

 

 و دوستان دير آشناي عزيزم كه با وبلاگ من در ارتباط هستند

رسول يونان/ساغر شفيعي/ م.ستايش/ امير رضا مباركي/  یاسین نمكچيان 

کوروس احمدی/زهرا صادقي/بیتااسماعیلی/سميه حسینی/حامدخداورديان

 / مريم جعفري /  مهرداد بابایي/ سيروس ذكايی/ونوس رستمي/نویدموسوي

ساناز محب/جمال عاملي/محسن پورهاجريان/مجتبی ماندگاری/عمادمعتمدي

و......... 

 

كه براي تك تك اين عزيزان سلامت و سعادت آرزومندم

                         *** 

پارسال دو خبر برايم حائز اهميت بود

 

 ***       بيماري شاعر و مترجم نام آشنا " شهرام شيدايي " كه عزيز است و دوست داشتني ،كه يك دنيا زيباييست .

از شهرام عزيز چندين كتاب ارزشمند به چاپ رسيده است كه در ادبيات معاصر جايگاه ويژه اي دارد 

بهبودی او آرزوی قلبی من است

 ***        چاپ كتاب  " طوفاني در گندم زار " اثر سيروس ذكايي عزيزم كه

  خواندن اين كتاب را به دوستان خوبم توصيه مي كنم

                   شعري از اين كتاب

كمي پر

كمي پرواز

مقداري هواي تازه

و ديگر هيچ

من عطر گيج ققنوسم

و جز آتش

چيزي به ياد ندارم


 

888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888

قمر گل

 

 

 

 

مي ترسم  قمر گل

بهار دارد مي آيد و تو غصه هايت يكي يكي سبز مي شود.غصه هايي كه با بهار مي آيند و بي بهار كنار تو  مي مانند

مي دانم قمر گل ...مي دانم

هيچ آبي اينهمه كهنگي را از لباس هايت نمي شويد و آنهمه حسرت را از چشمهايت.

...هنوز هفت سين خانه ات سئوالهايي ست بي جواب... شايد هفت سئوال !

دلت گرفته است مثل چهار شنبه سوري پارسال...تو ترقه نداشتي و بغض هايت يكي يكي مي تركيد

و....دلت تا بهاري ديگر خواهد گرفت !

تو تابستاني هم نخواهي داشت. وقتي دوستانت از دريا ميگويند . و تو به ياد چشمهايت خواهي افتاد...

هميشه سهم تو از پشت ويترين ها فقط يك آه بود .

و بهار هم هيچوقت از پشت پنجره ي تو سبز نبود

مي ترسم قمر گل.. مي ترسم 

 پرده هاي پشت پنجره ترا ببلعد..

 و ماه تنها بماند..

مي ترسم قمرگل.....

 

 

 

          

 

 


 

888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888

من..گریه نمی کنم

 

                                                              خاطره ای تلخ از یک روز بارانی

 

آسمان را كه بردند

ما تاريك شديم

و صداي پاهايمان

در كوچه گم شد

 

آشناها از ما كوچ كردند

و برادرها به ما پشت

ما

تنها مانديم

تا بشقاب هاي خالي را ليس بزنيم

و خالي ِ دستهامان را

پر كنيم از تكّه ناني خشك

 

تو خوب مي گويي:

رنگ هاي سياه

هميشه سياه مي مانند

مثل ابرهاي سياهي كه

                  كه پشت پلكهاي ما چادر زده اند

 

عيبي ندارد

دل من نيز چون كفش هاي تو

تنگ شده ا ست پسرم

....شايد خورشيد

 يك بار هم از كوچه ي ما عبور كرد...

 

 

... نه پسرم

نه

من گريه نمي كنم

دود سيگارم به چشمانم رفته است

من گريه نمي كنم!

 


 

888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888

خاطره

 

يادش به خير نصرت رحماني

به من گفته بود ، اينطرف ها كه آمدي حتي وقتي كه ميدوني من در خانه نيستم ،اما تو حتما زنگ اين خونه را بزن ( آنموقع هنوز به رشت نرفته بود)

.....پلاك 1 – كوچه ي داود سرتاج -  شكوفه

هنوز هم كوچه بوي نصرت را ميده ، با اينكه اون خونه ي قديمي (متاسفانه)  ديگه اون خونه ي قديمي نيست......

یک روز عكسي براي جلد كتابش كه ميخواست چاپ بكنه (بنام خودكشي ) بردم. عكسي بود از جمجمه هاي انباشته شده روي هم ، در غروبي خاكستري...بسيار پسنديد و بارها قدر داني كرد.

 آدم عجیبی بود . بسیار مهر بان و فروتن..و چقدر صمیمی

در تعریف خودش می گوید: نصرت رحمانی از جمله بیماریهایی ست که در هر قرن یک نفر به آن مبتلا می شود

 آن روز کمی در مورد شعر چاقو صحبت كرديم .بعد داشتیم پیرامون کتاب و خود کشی حرف می زدیم که " رضا بنده خدا " شاعر فقید هم از راه رسید و گفتگو داغ تر شد...

اما  خاطره ای  که نصرت برایمان تعریف كرد  در نوع خودش بسيار خاص بود

او گفت : يه روز رفته بودم ساختمان آلومينيٌم ... داشتم از آن بالا بيرون را تماشا مي كردم كه فكر خودكشي به سرم زد... آن روزها  روزهای تلخی برایم بود .خيلي افسرده بودم و حال وهواي خوبي  هم نداشتم ...

در آن لحظه فکر خود کشی بد جوری به ذهنم رسوخ کرده بود....اما هر چه سعي كردم كه  خودم را پرت كنم ..نتونستم..

آخر سر ،به جای خودم يه تف  انداختم  پایین!!

 


 

888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888

قیرمیزی آلما

 

يكي از شعرهايم كه به زبان مادري (تركي) سروده شده است.

 

 

 

چاي قيراغيندايديم

سو

اووجيندا بير قيرميزي آلما آپاريردي

اييلديم آلماني گوتورديم

سو

اَللريمي آپاردي

 

 

ترجمه ي شعر

 

 

كنار رودخانه ای بودم

آب

در در دست خود سيبي سرخ مي بُرد

خَم شدم و سيب را برداشتم

آب

دستهايم را بُرد

 


 

888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888

شب

                                                                                                           

 

با هم به غروب رسيديم

                  من و خورشيد

كنار موج آبهاي سنگين

 

لطفا قايق را به سمت ساحل بياوريد

آسمان مي خواهد

پياده شود


 

888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888



    

                                    

 

روزنامه اطلاعات

مجموعه سریال شهریار از دیدگاه شاعران آذری

                                                                                         

گفتگو:هومن ظريف


*رضوان ابوترابي در باره ي ساخت سريال استاد شهريار گفت: اصولاً چنين حركت‌هايي مثبت است.

درست است كه در اين سريال برخي از حالات شهريار دور از واقعيت بود ولي اگر از منظر و ديدگاه شخص كارگردان بخواهيم نگاه كنيم، بايد بپذيريم كه سريال ابتدا متعلق به سازنده آن است و كارگردان نيز در بعضي از قسمت‌هاي داستان فيلم خودش همانند يك شعر، غلو و اغراق داشته است

به هر حال اين حركت هنري قابل قدرداني است ولي اگر سريال بدون مسائل حاشيه‌اي پخش مي‌شد بهتر مي‌شد.

من شخصاً نمي‌خواهم نيمه خالي ليوان را ببينم و اگر اين كار را بكنم، به جاي اينكه به كمال تبريزي دست مريزاد گفته باشم، خستگي را در تن او به يادگار مي‌گذارم. اين كارگردان محترم زحمت كشيده بود.

اگر بخواهم از رفتار شهريار تعريف ساده‌اي ارائه كنم اين است كه او خيلي راحت‌تر از اينها با ديگران حرف مي‌زد.

يعني اگر كسي او را نمي‌شناخت و با او صحبت مي‌كرد نمي‌توانست بفهمد كه او شاعر است. گفت‌وگوهاي او عموماً محاوره‌اي بود و ابداً صحبت‌كردنش شاعرانه نبود. بسيار خودماني حرف مي‌زد. اين هم از اغراق‌هاي سريال است اما شهريار مردمي تر از اين حرف ها  بود
استاد تعصبي خاص به حافظ داشت و از شاعران معاصر نيز با احترام ياد مي‌كرد.

او سه‌تار مي‌زد ولي در زمان كهولت كمتر ساز در دست مي‌گرفت. خاطره‌اي از او به ياد دارم كه جايش در سريال خالي بود. اوتعريف مي كرد: در مشهد در بانكي مشغول به كار شدم ..روزي به دعوت دوستان در وقت اضافه‌كا داشتم براي همكاران ساز مي‌زدم كه از قضا رئيس بانك غفلتابه بانك آمد و من  گفتم: الآن است كه رئيس من را اخراج كند.

اما اين طور نشد، بلكه از آن روز، به بعدبا دعوت خود رئيس بانك،به جاي اضافه كاري آواز مي‌خواندم و ساز مي زدم

از استاد شهريار، شعر «اي واي مادرم» و «انيشتن» دو شعري است كه نيمايي گفته شده است. شهريار با اينكه به بزرگواراني چون ابتهاج، نادرپور و اخوان احترام مي‌گذاشت، به شعر جوان‌ها هم خيلي توجه نشان مي‌داد.

سرنوشت شعر آذري پس از شهريار بهتر شده است ولي هنوز كسي نتوانسته مانند او جلوه كند. هرچند به غير از منظومه حيدربابا، سهنديه و خاطره ی بهجت‌آباد، شعرهاي آذري ديگر شهريار، استحكام و قدرت آن شعرها را ندارند اما او به واسطه همين چند شعر آذري بسيار متجلي و قابل توجه است.

قضيه سرودن شعر" سهنديه " هم از آن قضايايي است كه اگر براي سريال مورد توجه قرار داده مي‌شد، شايد سريال زيباتر از اين از كار درمي‌آمد.

آقاي سهند چند بار رفته
بود شهرياررا ببيند اما موفق نشده بود. پس به ناچار شعري براي او مي‌فرستد. شهريار وقتي آن را مي‌خواند، تحت تأثيرقرار ميگيرد و شعر " سهند يه" را مي‌سرايد و براي سهند (بلوط قره چرلو)مي‌فرستد. سپس سهند به ديدار شهريار مي شتابد...و بعد ها در تهران براي شهريارخانه‌اي اجاره مي‌كند كه حاصل اين كار همان ديدارهاي شهريار با شاعران معروف معاصراست.... بعد از مدتهاسهند فوت مي‌كند .چند روزبعد از اين واقعه   ، نامه سهند به خانه شهريار مي‌رسد! شهريار پاكت‌ نامه را به من نشان داده بود. او سال‌ها جرأت نمي‌كرد پاكت نامه را باز كند. مي‌گفت: «تحمل و تاب خواندن نامه سهند را ندارم.»

به نظر من خيلي از اين دست خاطرات مربوط به شهريار بود كه مي‌توانست صحنه‌هاي بزرگي در سريال پديد آورد. اي كاش سازندگان سريال از كساني كه مطلع بودند نظير آقاي بهروز دولت‌آبادي كه از جواني پيش شهريار بود، پرس‌و جو مي‌كردند. دولت‌آبادي مهمترين فرد در حوزه ارتباطات فرامرزي شهريار با آذربايجان بود.



 

888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888

به یاد عمران صلاحی

 

 

مادرم مثل بهار...

گوشه ي پارچه گل مي دوزد

نخ گلدوزي او كوتاه است

مادرم مي ترسد

غنچه ها وا نشوند

(عمران صلاحي)


 

888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888